برف می بارید.
در دیدار واپسین
او را و مرا
حرفی در میان نیامد.
زمان گذشت.
نگاه کردم
برف که می بارید
محو شد
آخرین ردپایش.
اما من غمین
گلهای یاد هیچ کس را
پرپر نمی کنم
سیاوش کسرایی
دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همهی آسمان هایت
بر خاك افتاده اند
چون كودكی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری كودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی كه از خود ساخته ای
از انسانی كه من دوست می داشتم
كه من دوست می دارم.
می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریكی نگاه می كنی
از وحشت می لرزی
ومرا در كنار خود
از یاد
می بری.
شاملو
این روزها
نامه های پست نشده... زیاد می نویسم
شعر هایم پر از نقطه چین
لبخند هایم...چه بگویم
این شبها ستاره می شمرم یک تا هزار
و ساعت که دوازده تا دوازده...
کابوس هایم...چه بگویم
این سال ها...
ثانیه ها بر دوش
کودکی ام را مرور می کنم
شیطنت هایم... خاکستر
آرزوهایم...چه بگویم...
رضا حیرانی