اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلک های من
در خلوت خواب گوارایی،
و آنگاه گه شب ها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم، هاله ای یا نیم تاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی
در خواب های من...
اخوان ثالث
با لبخند هايت شاد بودم
و با اندوهت مي گريستم
به ياد چشمانت
امشب
چند سطري
خواهم سرود
اینجا مي خوندم كه :
"کاش می شد اونقدر دیوونه بشیم که کلمات را اونطوری که دلمون می خواد به کار ببریم ـ مثل ما که هیچوقت اونطوریکه دلمون می خواد نمی توانیم با هم حرف بزنیم ـ عاقبت اندیشی هامونم خط قرمز زندگیمون شده..."
چقدر اين حرف به نظرم درست اومد
چقدر باهاش موافقم
هميشه دلايلي هست
دلايلي كه نمي گذارن ما، گاهي هم كه شده بي محابا باشيم،بي محابا فكر كنيم بي محابا حرف بزنيم،
و ما چقدر نياز داريم كه گاهي با هم اينطور باشيم
چقدر نياز داريم كه گاهي از اين حسابگري هاي معمول زندگي دست بكشيم
كمي رها باشيم
اين دلايل -هرچي كه باشن- من ازشون بيزارم
گمشده ام
در این تاریکی
چه تنها مانده ام
میان این مردمان
چه غریب مانده ام
امشب
چه ویرانم!
چند شبي ست
كه دوباره برايت دلتنگم
بيا
دوباره بيا
باز به رويم بخند
دوباره به من نگاه كن
با همان دو چشمان آشنايت
بيا تا فرصتي هست...
آمدي جانا
آمدي آخر
آمدي از ميان تاريكي آن شب ناپيداي انتظار
با تو نه آب در دلم تكان مي خورد
نه دست هايم سرد مي ماند
نه لبخند هايم ناتمام
با تو نه آسمان ابر مي شود
نه خياباني دلگير
و نه زندگي آنست كه بود
پيش از اين باران
سروده ي دردي مدام بود
از ابري ناگزير كه مي باريد
واكنون باران
خود سروده ي شوقيست
كه زميني را مي رهاند
از شرمي و از هراسي
وهم از مرگي
و مي آكند از اميدي
وشايد كه تو
خود آن باران بودي
اي يار
اي مهربان
تو آن باران بودي
كه باريدي بر من
و تو مي دانستي
آخرين بند آن سروده ي نيمه راه را
چرا كه تو
خود آن قافيه ي نايافته ام بودي
با تو آن خواسته ها، آن تمناهايم
با تو آن آرزوهاي بعيد را
پاسخي ساده بر مي آورد
وشايد كه ديگر
پرسشي هم درميان نيست
و ترديدي
بعد از تو زندگي را
بايد از نو يافتن
از نو ساختن
بعد از تو نه ديگر هيچ چيز
آني كه بود نيست
شب هايم آن تيرگي را كه داشت
ندارد
روزهايم آن ملال را
گذر ناخواسته ي دقايق هم
افسرده و غمينم نمي كند
همچون سپيده اي
سرآغاز صبحي
از آن گونه كه اشتياقي
آغاز ميلادي
به سان غروبي
كه آغاز شبي
چون انتظاري
آغاز ميعادي
من با تو آغاز شدم
از پي پاياني
گران بخشي
ماه را به تو نمي دهم
تا به خاطر كوه نور، درياي مرواريد را انكار كني
ستاره ها را به تو نمي دهم
تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب
آسمان را به تو مي دهم
تا نداني كه چه بايد كرد.
يدالله اميني
در حسرت ديدني
در انديشهي پروازم
پنجره ات مي شوم
آسمانم باش