گذشته ها را
فراموش كرده ام آخر
به زور!
امروز انگار
روز خوبي ست
تو را به ياد نمي آورم!
نه از اقامت ِ همیشگی ات در من شکایت دارم،
نه از تکان خوردنت در دست ها وُ
مژه ها وُ
اندیشه ام!
گندم زار از ازدیاد سنبله هایش شکایت نمی کند،
انجیربن از آواز گنجشکان شکایت نمی کند
و گیلاس از شراب ِ لبالب!
همه ی آنچه می خواستم این است!
بانو!
در قلبم تکاپو نکن که
درد می کشم!
نزار قبانی
خسته ای و می روی
مي گريزي و مي روي
فراموش مي كني و مي روي
فراموش مي شوي و مي روي
بس است اين همه با هم بودن!
حالا تو با خودت
من با خودم
برويم پي زندگيمان
حالا
تو آن وري برو
من اين وري
دلم زياد مي گيرد اين روزها،
من خسته ام
تو خاموشي
تو حواست نيست
من فراموش كرده ام
تو ديگر نمي خندي...
بيا زودتر كاري بكنيم يار!