تبليغاتX
از مـهربانـی ِ بـی دريــغ ِ‌ جــانت
 

 

گذشته ها را

 

فراموش كرده ام آخر

 

به زور!

 

 

امروز انگار

 

روز خوبي ست

 

 

تو را به ياد نمي آورم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1387ساعت 11:45 PM  توسط حسین  | 

 

 

نه از اقامت ِ همیشگی ات در من شکایت دارم،

نه از تکان خوردنت در دست ها وُ

مژه ها وُ

اندیشه ام!

گندم زار از ازدیاد سنبله هایش شکایت نمی کند،

انجیربن از آواز گنجشکان شکایت نمی کند

و گیلاس از شراب ِ لبالب!

همه ی آنچه می خواستم این است!

بانو!

در قلبم تکاپو نکن که

درد می کشم!

 

نزار قبانی

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1387ساعت 11:57 PM  توسط حسین  | 

 

 

خسته ای و می روی

مي گريزي و مي روي

فراموش مي كني و مي روي 

فراموش مي شوي و مي روي

 

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:41 AM  توسط حسین  | 

 

بس است اين همه با هم بودن!

 

حالا تو با خودت

 

من با خودم

 

برويم پي زندگيمان

 

حالا

 

تو آن وري برو

 

من اين وري

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1387ساعت 1:49 PM  توسط حسین  | 

 

 

دلم زياد مي گيرد اين روزها،

من خسته ام

تو خاموشي

تو حواست نيست

من فراموش كرده ام

تو ديگر نمي خندي...

 

بيا زودتر كاري بكنيم يار!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1387ساعت 0:50 AM  توسط حسین  |