تبليغاتX
از مـهربانـی ِ بـی دريــغ ِ‌ جــانت
 

 دوستی گفت كه پاييز از راه رسيده، 

گفت آرزو كنيم و به دست باد بسپاريم ...

 

هي رفيق!

از پاييز نوشتي و از خنكايش

باد و باران هاي پاييز مرا و خيال هايم را به كجاها كه نمي برد!

بازي قبول. آرزوها را به دست باد مي سپارم.

 

1. آنهايي كه دوست مي دارمشان، آنهايي كه عزيزند، زندگيشان خوشايند باشد و بماند. 

2. بتوانم بيشتر از اين با زندگي جور در بيايم. دلم مي خواهد طاقتم بيشتر از اين شود، تحملم بيشتر از اين باشد كه هست.

3. مدتي هست  زياد مي شود كه اينجا و آنجاي زندگي غيبم مي زند، گم مي شوم و آن وقت به اين آساني پيدايم نمي شود و... اينكه گمشده ات خودت باشي و نداني كه كجا را بايد دنبال خودت بگردي، اينكه براي خودت اينقدر به زحمت بيافتي و تازه پيدا كه مي شوي مدتي ديگر دوباره از نو، از دست خودت لیز بخوری، فرار کنی و ...

دلم مي خواهد اينگونه نباشم.

 


دست هايم را بلند خواهم كرد

ريشه هايم را به دوش خواهم كشيد

در جستجوي زميني ديگر

پابلو نرودا

 

پ.ن: ممنونم از همه ی دوستانی که همراهی ام کردند.

پ.ن۲:

حرفهايم هنوز تمام نشده بودند

اگر هم ادامه شان مي دادم، به اين زودي ها و راحتي ها تمام نمي شدند

اينها سالها با من بوده اند، همراه من بوده اند

مي خواستم به طریقی، با زباني بنويسمشان

مي خواستم از يك جايي شروعشان كنم، آرام آرام بگويمشان تا شاید يك جايي تمام شوند.

اما... نشد.

شايد دوباره آمدم

وقتي ديگر،جايي ديگر.

 

 

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1387ساعت 0:7 AM  توسط حسین  |