تبليغاتX
از مـهربانـی ِ بـی دريــغ ِ‌ جــانت

به بهار بدهکارم

دست کم يک شعر برای هر شکوفه

به پنج شنبه بدهکارم

دست کم يک شعر برای هر ثانيه

به تو بدهكارم

دست كم يک جان

برای هر لبخند

 

                   محمد مودب

 

 - من زنده به طعم همین تن ام! 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:9 AM  توسط حسین  | 

 

قصه ی ما

به سر رسيد

من هنوز

در فكرِ تو...

 

- می بينی!

 

 

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1387ساعت 10:33 PM  توسط حسین  | 

 

مثل باران

 

(1)

تو از سمت باران آمده ای

تازه می شوم

از تو!

 

(۲)

ايستاده ام زير باران

توقف كرده ام

جايی ميان ماندن ها و رفتن ها ...

 

(۳)

بی تو،

من می مانم و

غروب و

خيابان و

باران

 

(۴)

بی حاصلم اما

خواب باران ديده ام

 

(۵)

دست خودم نيست

محزونم

عصر پاييز و باران

كار خودش را كرد

با دل من

 

(۶)

ابر می بارد يكريز

زير باران

زلال شده ام

مثل آب

 

(۷)

بی بهانه نوشتم

مثل باران

هر چه جاری شد

نوشتم

روان

مثل باران

و

هنوز

همچنان

می بارد

می بارد

می بارد

باران...

 

 

- فال قهوه

باران! صداي دلتنگي آدمها!

 

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1387ساعت 7:0 PM  توسط حسین  | 

 

تو دور می شوی

من

اينجا نشسته ام

پشت اين همه فاصله

برای دلم

قصه ی وصال می بافم!

 

 

 

- باشد برو

  من از اين دور

  هوايت را دارم بانو!

 

  مگر همين را نخواسته بودی ؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1387ساعت 11:59 PM  توسط حسین  | 

 

تو اما

نگاهت

بی نيازم می كند از

هر آسمانی و

دريايی

 

- شبِ پرستاره ی چشمی در آسمانِ خاطره ام طلوع کرده است: دور شو آفتابِ تاريكِ روز!

  ديگر نمی خواهم تو را ببينم، ديگر نمی خواهم.../شاملو

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم آبان 1387ساعت 7:7 AM  توسط حسین 

هجرانی

 

اينجا ديگر جای ماندن نيست

اين شهر

اين خانه

و اين سكوت ِخالی ِممتدی كه هرشب

پر می شود توی هر اتاق

می شنوی؟

دارد حضور تو را انكار می كند!

 

اينجا لحظه هايش

می دانی

عطر تو را كم دارد!

و صدای تو

كه ديگر شنيده نمی شود

از هيچ كجا

 

اين خانه تاريك است

و پنجره اش باز می شود به آن كوچه ی سرد ِ غمناكی 

كه تو از آن عبور كردی و

از من گذشتی

يادت هست؟

آن شب زمستانی

كه داشتی می رفتی

با آن چمدان بزرگ

كه زندگانی من بود!

كه می بردی

 

اين خانه دلگير است

و پنجره اش باز می شود به اين شهر

كه پر از آدم ِغريبه است

می دانی

مردم اين شهر

مرا غریب می پندارند

تو از خاطره ها رفته ای

 

اين شهر

هر كجا كه باشد

هر كجای اين دنيايی كه تو را كم دارد

ناكجايی در زمين و زمان ست!

 

می بينی!

حالا

اين حال و روز من است

و ديگر خبری از آن عاشقی و اقتدار نيست

 

 

 

+ نوشته شده در  دوم آبان 1387ساعت 11:3 PM  توسط حسین  | 

  هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت‌          چشم‌ ندارد خلاص‌ هركه‌ در اين‌ دام‌ رفت

  عارف‌ مجموع‌ را  در پس‌ ديوار صبر          طاقت‌ صبرش‌ نبود  ننگ‌ شد و نام‌ رفت‌

  گر به‌ همه‌ عمر خويش‌ با تو برآرم‌ دمی         حاصل‌ عمر آن‌ دم ‌ است  ‌باقی ايام‌ رفت‌

                                                               سعدی

 

 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1387ساعت 1:6 AM  توسط حسین