تبليغاتX
از مـهربانـی ِ بـی دريــغ ِ‌ جــانت

 

 

 

 

 

شاعر ِ چشمانت می مانم

هميشه!

 

اما

راستی

چه رنگی بود چشم هات ؟!

آبی بود؟

يا ...

مشكی؟!

 

نمی دانستم ...

نمی دانستم می روی يک روز و

حق مرا از چشم هات نمی دهی!

 

اگر می دانستم ...

اگر می دانستم كه از همان اول

آن نجابت ِ دست و پا گير ِ لعنتی را

كنار می گذاشتم

تمام روز را

می نشستم مقابلت

برابر ِ چشم هات

بی چشم بر هم زدنی حتی

يک نفس

خيره نگاه اش می کردم!

و همه ی شب را

بی چشم بر هم گذاشتنی حتی

يک نفس

شعر می ساختم پشت ِ شعر!

 

که حالا ...

که حالا اين طور

نمانم در خماری شان

در فراموشی شان

ندانم چه رنگی بودند حتی و

شعر هام همه اين طور

بی وزن و بی قافيه بماند معطل!

 

 

 

- كه حالا

  هی بی قرارت بشوم

  بی قرار ِ تنها يک نگاه ِ تو!

  اما

  يادم نباشد چه رنگی بودند چشم هات حتی و

  چشم هام اين طور

  در التهاب بماند بی تاب و قرار ِ تنها يک نگاه ِ تو

 

 

 

 

امشب را نمی خواستم از دلتنگی بگويم

اما ...

دلم تنگ بود.

 

                                      يلـدای ۸۷

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1387ساعت 11:58 PM  توسط حسین  | 

 

من

حسين

متولد ِ پاييزم

هفت ِ هفت ِ بيست و چند سال ِ پيش 

به دنيا آمده ام

جايی

درهمين تهران

 

من

حسين

آدم ِ معمولی ِ ناآرام ِ مهربانی هستم

 

من حواسم خيلی جمع نيست

گاهی پَرت می شود

اما چيزها

خوب در يادم می ماند

حافظه ام هميشه

پُر از اتفاق است

و خاطره ها همواره

سنگينی می كنند در سرم

 

من كمی غمگين ام

در خانه

در خيابان

در هر كنار و گوشه و هرجا

احساس ِ يک حزن

هميشه با من است

 

اين گونه ام من

اندكی آرام و كمی نا آرام

اندكی شاد و كمی غمگين

چنين ام

 

اين منم

كه حالا و اين لحظه و اين جا

می نويسم

برای هركس كه می خوانَدَم

 

 

پی نوشت :

اين نوشته بيشتر يک «نمی دانم چه» بود! به قول دوستمان لاله

انگار نوشته ام اش

كه يادم بيايد

كه ام من!

كه يادم باشد هنوز هستم!

كه حرف ميزنم!

چيزی شبيه ِ بودن ها و زيستن های رايج شايد

همين

انگار نوشته ام اش تا خيالم كمی جمع تر باشد و

كمی آرام بگيرم شايد

همين

 

 

- اينكه ما هم شانزده ساله بوديم ...  ( پا به پای ماه)

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:15 PM  توسط حسین  | 

 

سيگار را خاموش می كنم

سرفه ام می گيرد مدام

زيبايی تو

گلويم را می فشارد

بی امان

دختر ِقاب گرفته ی روی هر ديوار!

 

 حس ِ شيرين ِ خـَــ فـِـ گــ ـی ...

 

 

 

- مرداب نوشت (بی تابانه ها - مريم اسحاقی)

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1387ساعت 2:37 PM  توسط حسین  | 

 

جنايت می كنند روزها و

شب ها گناهكارانند

كسی پيدا شود

زندگی را به دار بياويزد

 

                                                                                              

 

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1387ساعت 7:7 AM  توسط حسین  | 

 

امشب مرا در خود گم کرده است!

حرفهايم بوی سرما و

              ستاره می دهد!

 

 

-تب نوشت ( از سروده های ناب خانم تارا )

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1387ساعت 2:14 AM  توسط حسین  | 

 

در اين هفته های پر تحرك و بی وقفه گردی های هر روزه ام، گاهی هم روزها را طوری می گذرانم

كه انگار هيچ كاری برای انجام دادن نمانده است، كه انگار تمام وقت ها و بخت های زندگی ام را

يكجا اضافه آورده ام!

البته اين خوب است يعنی بهتر از هيچ چيز است كه آدم بتواند لااقل گاهی هم بنشيند يک گوشه ی

ساكتِ زندگی اش، آرام بگيرد! خوب است كه آدم بتواند گاهی هم روزش را بيهوده و دلاسوده

بگذراند، بی كه نگران هزار مساله ی هميشگی باشد. بی دغدغه ی اين همه كارهای آسان و دشوارِ

هميشه ناتمام.

 

 

+ نوشته شده در  نهم آذر 1387ساعت 11:8 PM  توسط حسین  | 

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را ديديم

و از آن شاخه ی بازيگر دور از دست

سيب را چيديم

 

همه می ترسند

همه می ترسند، اما من و تو

به چراغ و آب و آينه پيوستيم

و نترسيديم

 

سخن از پيوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق كهنه ی يک دفتر نيست...

 

فروغ

 

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1387ساعت 2:7 PM  توسط حسین  | 

 

خيابان ها

همه سرد

پر از قدم های مردد

و رفتن های بيهوده و

مقصد های دور...

 

 

 

 

چرا به تو نمی رسم؟

 

چرا اين همه خيابان ها و خستگی

 

يكبار هم آخر

 

ختم نمی شوند

 

به نوازشِ دوباره ی دست های تو؟

 

مهربانم، نازنين

 

كجايی كه نمی يابمت؟

 

 

 

- ببخشيد، حالم هيچ خوب نيست!

 

 

+ نوشته شده در  پنجم آذر 1387ساعت 0:17 AM  توسط حسین  | 

 

گوشت نمی شنود اين همه فرياد را

آهسته می گويم برای دلت

نمی آيی؟

 

 

+ نوشته شده در  یکم آذر 1387ساعت 5:7 PM  توسط حسین  |