خدايان را نمی دانم كه چه می كنند
من اما
هر چه كردم
دلم خواست !
تا كه به ناگاه
شبی،
از بيم ِ كيفر های ِ بی سبب
و آتش ِ درد انگيز ِ انتقام ِ ايشان
لرزيدم بر خود
بی درنگ
پاك كردم دلم را !
حالا
چندگاهی ست اما
مانده ام بی دل
چه كنم !
۲۶ بهمن ِ ۸۷

برای ن.اثباتی
مثل فصل ها بود
مثل پاييــز
اما زمستان
فصل ِ سپيد وُ ساكت ِ سرد ِ شعر و شادمانی ش بود
آخـرين بار
بهــار بود كه ديدمش
و تابستان كه آمد
ديگر نبود
دوست !
در آن ديروز های دور همراهی و همكلامی مان ،
اين شايد تو بودی
كه زياد بودی ،
من بودم كه كم .
ياد ِ تو
ياد ِ هر چه خاطرۀ خوب
بخير .
۱۷ بهمـن ۸۷
از دفـتر خاطرات يک نظرباز
در هر شهر
و در هر آرایشی
همیشه منم که در یک نگاه
به جایت می آورم
چه در تی شرت و شلوار جین
وقتی برای تاکسی
دست بالا میبری
چه در آن پیراهن پشت باز پرستاره
وقتی در نور لوسترها می درخشی و
کمرگاهت بوی تانگو می دهد
زن ِ دارچین پوستی هم
که شبی مه الود در لاهور
برای یک خاک انداز آتش و
مشتی نمک دریایی
به در خانه ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعلهی لرزانش
چهره ات را تا گریبان روشن کرد
سال ها پشت آن پنجره
پت پت کنان می سوخت
و سرسرای آن خانه هرگز
از خیال ِ لخت ِ خلخالهایت خالی نشد.
بادبان شکسته
وقتی پهلو می گرفتم
در یکی از خوابهای تعبیر شدهی هزار و یک شب
تو نو عروس تاجری دمشقی بودی
و مروارید های درخشانم به یک نگاه تو
خرمهره شدند در برابر چشمانم
و کشتی بادپیمایم دیگر
تخته پارهای بیش نبود
چه رهگذر ماه منظر وچه های سمرقند
چه ساقی شمشادقد میخانه ای در نیشابور
یا در پیشبند ِ سپیدی
پشت پیشخان نوشخانه ای در لندن
سر صحبت را
هر کجا و هر چه بوده ای
همیشه من باز کرده ام
و نیمه شبان تنها
با زیبایی دردناک تو
به خانه رفته ام.
از دیدار های مکررمان اما
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه ام هربار
در نظرت کمی آشناست
همین!؟
«کبريت خيس، عباس صفاری، انتشارات مروارید»