خورشيد باشم
دلت ستاره می خواهد
ستاره شوَم
از دوری ام گله داری
در غروبی ناگزير
دل می بُرم از تو
رنجيده و بيزار
از آسمانت می گريزم
سياره ی سرگردان !
۲۴ اسفند ۸۷
چه نزديک بوديم
چقدر شبيه
چقدر !
دل ِمان را می گويم
دست هايمان را
و نگاه ِمان
اما شباهت همه ماجرا نبود
يكی بوديم انگار !
دو نفر
اما يک آدم !
من نيمی تو بودم
تو نيمی من
□
با اين همه
دريغ
با تو غمی بود
با تو ترديدی
من مست بودم از يگانگی ام با تو
تو اما
روی گردان شدی
دست كشيدی
من غرق ِ يكتايی ِمان بودم
تو پای فشردی
پر كشيدی
□
رسيد روزی
جايی
كه ما
- من و تو -
ديگر همراه نبوديم
كه ديگر
شبيه هم
نبوديم
تكه تكه بوديم !
پيش و پس !
ما ديگر مثل ما كه نبوديم
من و تويی بوديم
مثل همه
ناآشنا وُ دور
□
تو خواستی جلوتر باشی كه بودی
من خواستم عقب نمانم
كه ماندم !
۱۴ اسفند ِ ۸۷
خاطره ات
خواب و خيال است و
سرگيجه !
می چرخم و
می چرخم
مثل برگی كه می رود
در بادی كه می آيد ...
۶ اسفند ِ ۸۷