« این پُر آزار
گند ِ جهان نیست
تعفن بی داد است »
شاملو
گفتیم « پرواز »
کو آسمان ؟
رای ما آفتاب بود
صبح نیامد
دنیا که وارونه باشد
کلاغ قناری می شود
قورباغه پادشاه !
پی نوشت: «در سرزمین قدکوتاهان»، در سرزمین دیوانگان و نامردان و ننگ و دروغ، آنکس که دائم و دائم، تحقیر و مایوس می شود، زخم برمی دارد و می میرد، « انسان » است.
سرنوشت ِ دشوار ِ اجتناب و گریز ناپذیری ست ...
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی ...
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا،
مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟!
فروغ
من دلگیر
تو بی خیال
دست ما که نیست
دل به دل راه ندارد دیگر
یا دارد اما
حرف هم را که نمی فهمیم
سر هم داد می کشیم
کر که نیستم !
زبانم بند که می آید
نمی بینم چه می گویی
انگار
صدایت را مه گرفته است !
یا چه می دانم
حرفهایت
رنگی ندارد
چیزی هم که هر بار
از چشم های تو خواندم
دروغی بود پریده رنگ
تقصیر کسی نیست
که به جایی نمی رسیم
راهی که آمده ایم
دور است
برای این شعر هم
دیگر کافی ست
خسته ام
و دلم برای هر دومان می سوزد ...