من دلگیر
تو بی خیال
دست ما که نیست
دل به دل راه ندارد دیگر
یا دارد اما
حرف هم را که نمی فهمیم
سر هم داد می کشیم
کر که نیستم !
زبانم بند که می آید
نمی بینم چه می گویی
انگار
صدایت را مه گرفته است !
یا چه می دانم
حرفهایت
رنگی ندارد
چیزی هم که هر بار
از چشم های تو خواندم
دروغی بود پریده رنگ
تقصیر کسی نیست
که به جایی نمی رسیم
راهی که آمده ایم
دور است
برای این شعر هم
دیگر کافی ست
خسته ام
و دلم برای هر دومان می سوزد ...